عماد الدين حسن بن علي الطبري

198

مناقب الطاهرين ( فارسي )

و بشر بن مالك عامرى و حكم بن اخفش و اميّة بن حذيفة بن مغيره و جز ايشان جمله را امير المؤمنين عليه السّلام كشت و به دوزخ رسانيد . چون على عليه السّلام به خانه رفت به مدينه ، هر دو بازوى وى با كتف مخضّب بود به خون . حضرت خير النّساء فاطمهء زهرا عليها السّلام انائى بياورد و آن حضرت دست و روى بشست . ابىّ بن خلف در آن روز روى به رسول ( ص ) نهاد . مصعب بن عمير در پيش آمد . آن لعين وى را شهيد كرد و قصد رسول ( ص ) نمود . رسول ( ص ) نيزه بستد و بر آن لعين بزد اندكى . آواز گاو نر كرد و مىشد . ابو سفيان دشنام داد و گفت : اين چه زخم است كه تو دارى كه اين فرياد مىكنى ؟ ! آن لعين گفت : مرا محمّد زده است . و وى به مكّه مرا گفته بود كه بكشد . بانگ مىكرد تا به دوزخ رسيد به زخم اندكى . در كتاب ابان بن عثمان آمده كه : آوازه به آوازه افتاد كه « قتل محمّد » تا به مدينه رسيد . فاطمه ( ع ) و صفيّه عمّهء رسول ( ص ) و جملهء زنان مهاجر و انصار روى به احد نهادند . رسول ( صلعم ) گفت : يا على ، فاطمه را به من راه بده . امّا صفيّه عمّه‌ام را مگذار كه بيايد . فاطمه چون ديد كه خون از روى مبارك رسول ( ص ) روان مىشد گفت : اشتدّ غضب اللّه على من ادمى وجه رسول اللّه . رسول ( صلعم ) آن خون به دست مىگرفت و بر هوا مىانداخت و از آن هيچ بازنمىآمد ؛ كه اگر قطره‌اى بر زمين آمدى عذاب نازل شدى . و رسول ( ص ) را آن دندان برآمد و بىجراحت و بىعيب بازرست . عبد اللّه بن شهاب و ابن قميئه و عتبة بن ابى وقّاص آنان جمله كسان بودند كه زخم بر رسول ( ص ) زدند . و امّا ابن قميئه به نجد خفته بود ، بزى بيامد و شاخ بر ترقوهء وى نهاد و مرافق زخم كرد از مرفق تا به ترقوه